ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

اتحاد كبوترها

اتحاد كبوترها   روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد. کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم‌کم تعدادشان کم می‌شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.   یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند. هر کدام از کبوترها یک نظر می‌دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می‌کردند. در ب...
16 بهمن 1391

پيراهن سبز بهشتي

پيراهن سبز بهشتي   قصه : فاطمه (سلام الله عليها) در خانه يك پيراهن ساده داشت. پدر براي ازدواج او با علي (عليه السلام) يك پيراهن نو به خانه آورد.فاطمه (سلام الله عليها) به آن نگاه كرد.پارچه نرم و لطيفي داشت.آن را كنار گذاشت تا چند لحظه بعد بپوشد.اتاق فاطمه (سلام الله عليها) نزديك در حياط بود.در زدند. - چه كسي در مي زند؟ - يك نفر در را باز كند. يكي در را باز كرد.كسي با صداي شكسته اش گفت: من يك زن فقيرم.لباسي ندارم كه به تن كنم. فاطمه (سلام الله عليها) وقتي صداي زن فقير را شنيد گوشه در اتاق را باز كرد. زن فقير گفت: از خانه رسول خدا يك لباس كهنه مي خواهم تا به تن كنم. دل فاطمه ((سلام الله عليها)) به درد آمد.نگاهش اول ب...
7 بهمن 1391

مورچه كوچولو و كرم چاقالو

  مورچه كوچولو و كرم چاقالو   روزي روزگاري ، مورچه كوچولويي بود كه در گوشه اي از جنگل  زندگي مي كرد . خانه مورچه كوچولو داخل يك تكه چوب خشك بود . مورچه كوچولو  از خانه اش بيرون  مي آمد تا براي  خودش غذا پيدا كند . گاهي قارچ جمع مي كرد و گاهي هم   يك  دانه يا تخم گل پيدا مي كرد   روزي از روزها وقتي مورچه كوچولو  در كنار خانه اش دنبال غذا مي گشت ، ناگهان  سرو صدايي بلند شد و يك تكه چوب ، روي  سر مورچه  افتاد . آه و ناله  مي كرد و كمك مي خواست اما كسي  به كمكش نيامد . مورچه  خيلي تلاش كرد  تا خودش را از زير ان تكه چوب بيرون اورد ، اما وقتي بي...
27 دی 1391

كلاغ سفيد

قصه كلاغ سفيد   قصه : يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند.  يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سر...
27 دی 1391
1